![]() |
![]() |
|
| ای که گفتی عشق را درمان ز می کن من ز عشق آنقدر مستم که گم کردم در میخانه را |
قربون دایی مواظب خوشگلیاتون باشین داش نیما ادامه مطلب |
||
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 بهمن1384ساعت 15:22 توسط داش نیما |
|
|
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟" شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟" مواظب خوشگلیاتون باشین قربون همگی تون داش نیما |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 13:21 توسط داش نیما |
|
|
وحشت از عشق كه نه ترس ما فاصله هاست مواظب خوشگلیاتون باشین قربون همگی تون داش نیما |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 13:19 توسط داش نیما |
|
|
پديدهاي لوكس بنام اِكستازي يكي از مشكلات و مفاسد روز جامعه ما كه اگر خطرش بيشتر از طلاق و فقر و دختران فراري و فحشاء و .... نباشد كمتر هم نيست ، دامي است كه جديداً براي جوانان گستردهاند . انگلي كه جديداً بين جوانها دارد شيوع پيدا ميكند و آنها را ميخنداند و ميميراند . از ماده شيكي بنام اِكستازي كه براحتي جاي خود را .....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 13:15 توسط داش نیما |
|
|
هر كس كه بداند و بداند كه بداند اسب شــــرف از گـــنـبد دوار بـــرانـــد هر كس كه بداند و نداند كه بداند بــيـدارش نماييــــد كه او خـــفته نمـــاند هر كس كه نداند و بداند كه نداند لــنگان خرك خويش به مقصد برسانـــد هر كس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب ابد الدهر بماند كه بماند مواظب خوشگلیاتون باشین قربون همگی تون داش نیما |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 13:3 توسط داش نیما |
|
|
اگر رفتم تو يادم كن اگر مردم تو خاكم كن اگر ماندم در اين دنيا به مهر خود تو شادم كن ( ميخوام بميرم ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 4:44 توسط داش نیما |
|
|
دعاي بعد از طلاق پروردگارا آن دلبر شيرين كه سپردي به منش از بس كه ننر بود سپردم به ننش مواظب خوشگلیاتون باشین قربون همگی تون داش نیما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 4:44 توسط داش نیما |
|
|
به سلامتي ديوار چون هر مرد و نا مردي بهش تكيه ميكنه به سلامتي كلاغ نه بخاطر سياهيش بلكه بخاطر يك رنگيش به سلامتي كرم خاكي نه بخاطر كرم بودنش بلكه بخاطر خاكي بودنش به سلامتي گاو چون نگفت من گفت ما و آخرش هم به سلامتي خودم كه دوست داشتن يادم نرفته |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 4:42 توسط داش نیما |
|
|
خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق خوشا رسوایی و بدنامی عشق خوشا بر جان من هر شام و هر روز همه درد و همه داغ و همه سوز خوشا عاشق شدن اما جدایی خوشا عشق و نوای بی نوایی خوشا در سوز عشق سوختنها میان شعله اش افروختنها چو عاشق از نگارش کام گیرد چراغ آرزوهایش بمیرد اگر لیلی میداد کام مجنون کجا مشهور می شد نام مجنون هزاران دل بحسرت خون شد از عشق یکی در این میان مجنون شد از عشق در این آتش هرآنکس بیشتر سوخت چراغش در جهان بهتر برافروخت نوای عشق در بی نوایی است بقای عشق و عاشق در جدایی است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 16:41 توسط داش نیما |
|
|
توی این زندگی ساکت و سرد یه روزی یه دلقکی اومد و رفت مثل یه پرنده غریبه بود از کنار بوم من پر زد و رفت دلقکی که عشق من برای او مثل اون بازی روی صحنه بود اون منو برای قلبم نمی خواست او دری تازه بروی من گشود من یه بازیچه شهر او او تموم زندگی با تموم بازیهاش یه بت چینی از او واسه خود ساخته بودم اونجوری که دل میگفت ساخته و پرداخته بودم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 16:24 توسط داش نیما |
|
|
نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق عجب رسوا کن و رسوایی ای عشق اگر دستت بکامی جرعه ریزد بــیــفــتــد مست دیگر برنخیزد ترا یک فن نباشد ذوفنونی بلای عقل و مبنای جنونی ز تو در چشم ، دیوی ، حور گردد سیاهی در نظرها نور گردد تو لیلی را بشهرت طاق کردی ز خوبی شهره آفاق کردی اگر بر او نمک دادی تو دادی بدو خوی نیک دادی تو دادی بشر خوشرنگ اگر کردی تو کردی دلش را سنگ اگر کردی تو کردی به از لیلی فراوان بود در شهر تو او را کرده ای جانانه دهر تو مجنون را به شهر افسانه بردی ز هجران زنی دیوانه کردی تو او را ناله و اندوه دادی ز محنت سر به کوه و دشت دادی چه دلهایی ز تو دریای خون شد چه سرها از تو صحرای جنون شد به شیرین دلستانی یاد دادی و از آن فرهاد را بر باد دادی سر و جان دلش جامی ز خون شد گران کوهی ز عشقش بی ستون شد ز شیرین تلخ کردی کام فرهاد بلند آوازه کردی نام فرهاد یکی را تو مراد دل رسانی یکی را در غم و حسرت نشانی یکی را همچو مشکل بر فروزی میان شعله هایش جان بسوزی خوشا آنکس که جانش از تو سوزد چه شمعی پای تا سر برفروزد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 16:16 توسط داش نیما |
|
|
چه کسی ترا اینچنین دوست دارد ؟ چه کسی به اندازه من ترا میبوید ؟ البته دین و آئین من اجازه نمیدهد که بگویم ترا میپرستم ، اما اگر پرستش معشوق از گناهان نبود ترا میپرستیدم . من آنقدر ترا دوست دارم که : میخوابم که ترا در خواب ببینم بیشتر میخوابم که ترا بیشتر در خواب ببینم اگر بدانم که مردگان هم خواب میبینند ، میمیرم تا ترا همیشه در خواب ببینم همه میخواهند در زندگی خود دوست بیابند . اما هرگز در این فکر نیستند که برای دیگران دوست باشند . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 15:52 توسط داش نیما |
|
|
بردی دلم و من از تو آن میخواهم وز گمشده خــویش نشــان می خواهــم سر مصرع هر بیت تو حرفی بردار هر چیز که شد من از تو آن می خواهم بوسه مگر چیست فشار دو لب اینکه گنه نیست چه روز و چه شب
یک تابوت به طول و عرض بینهایت برایم بسازید یک قسمت از آن را به جسدم اختصاص دهید و بقیه را به آرزوهایم . کسی که خودکشی میکند در حقیقت بدبخت کننده خود را که خودش است یافته و برای انتقام او را میکشد ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 15:51 توسط داش نیما |
|
|
تو سپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم تو به هرجا در پناهی من به دنـیــا بی پنـاهــم تو طــلــوع هر امیدی مــن غــروبــی نا امیدم تو سپید و دل سیـاهی من سیاه و دل سـفـیــدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 15:49 توسط داش نیما |
|
|
گلی می میرد تا عشقی بوجود آید و پس از مدتها عشقی می میرد تا نهالی سبز گردد در اینصورت ای گل با طراوت و زیبا برای همیشه پژمرده و پرپر شو تا عشقها ابدی و جاودان باقی بمانند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 15:48 توسط داش نیما |
|
|
به خاطر عشق گرانبهای خود مینویسم تا که شاید غم جدایی او را از یاد ببرم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 15:48 توسط داش نیما |
|
|
در شهری بنام دوستی رودی جاریست بنام محبت و این رود به راهواره ای میریزد بنام وفا که این راهواره نیز به سوی دریای پرتلاطمی جاریست به نام زندگی ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 15:47 توسط داش نیما |
|
|
منزلگه داش نیما پل ارتباطی شما با داش نیما موزه دل نبشته و دست نبشته ها |
| دو کلوم از داش نیما |
زندگی یک گل سرخ است پر از عطر و پر از خار و پر از برگ لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و خارو گل و برگ همه همسایه دیوار به دیوار همند... تا مرز خواستن ، قسمت نما اراضی اندیشه مرا دروازه ای بساز ، با دست مهر خویش تا رهگذر یاد تو از آن گذر کند .... |
|
RSS
|