تبليغاتX
عاشقترین عاشق
ای که گفتی عشق را درمان ز می کن من ز عشق آنقدر مستم که گم کردم در میخانه را

با درود به همه دوستان خوبم. همه دوستان چه از وبلاگ چه همکارام و چه شاگردام، رفیقای قدیم و جدید خلاصه هر کی بهم میرسید روز ولنتاین را تبریک میگفت راستش شوک زده شده بودم اصلا انگار هیچی نمیتونستم بگم. وقتی اومدم خونه تصمیم گرفتم در مورد جشن اسپندار مذگان که همون روز عشق ایرانیان باستان بوده و هست بیشتر بنویسم. الان هم از تک تکشون دعوت میکنم تا بیان ببینن و بخونن.

باشد که کمی بیشتر از گذشته به فرهنگ خودمون بپردازیم. کمی به ایرانی بودنمان افتخار کنیم.

بخوانید و تصمیم بگیرید.

 

نمی خوام تعصب به خرج بدم اما حقیقت اینه و ما چرا روزی به اصالت روز "اسپندار مذگان"رو ول کنیم و بچسبیم به روز ولنتاین؟! البته این روز هم در جای خود مهم و قابل ستایش است ولی برای رومیان و اونهایی که با فرهنگ اصیل رومی پا گرفتند نه برای ایرانیانی که خود دارای پیشینه ای غنی و اصیل تر هستند.

فرا رسیدن روز "اسپندار مذگان"(مصادف با ۲۹ بهمن ماه سال خورشیدی)را به تمام عاشقان پاکدل ایرانی تبریک می گم و امیدوارم به همه خوش بگذره

هر چند در زندگی عشق بهانه ست نباید برای اون دنبال بهونه باشیم .

 

هر آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم

تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

 

راستش نمیدونم اصل این مطلب را کی نوشته اما من از بلاگ یکی از دوستان خوب وبلاگ نویس برداشتم که در آخر منبع را ذکر کردم

با تشکر از اهورایی عزیز

 

والنتاین یا اسپندار مذگان ؟!



چند سالی است حوالی25 بهمن ماه (14 فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های کالاهای کادوئی لوکس و فانتزی غلغله می شود. همه جا نام Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای که درباره والنتاین پرسش کنی می داند که "در سده سوم میلادی که برابر می شود با آغاز امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس باورهای شگفتی داشته است از آن میان اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند.کلودیوس به قدری سنگدل وفرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت.ولی کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق،با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراین او را به نام فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!".
ولی کمتر کسی است که بداند درایران باستان، نه چون رومیان از سه سده پس از میلاد ، که از بیست سده پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!.

نغز است بدانید که این روز در سالنامه جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 4 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسپندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به نام "روز عشق" بدین گونه بوده است که ( آنچنانکه در نسخ دیگر بدان اشاره شده ) در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و افزون بر اینکه ماه ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که ویژه خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ فرنام (لقب) ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. از این روی در فرهنگ باستان، اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. برای نمونه شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت که در ماه مهر، "مهرگان" فرنام می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند..

سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها فرمانبرداری می کردند.

مردم ایران از جمله ملت هایی است که زندگیشان با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است درست برخلاف عصر حاضر که با غم اندوه هم خانه شده اند، نیاکان ما به فراخور(مناسبت) های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، روش زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و رویهمرفته جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل مردم ما آمریکاییها هستند که به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها جهان را تنها از دیدگاه و زاویه ویژه خود نگاه می کنند. مردمانی که چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند که مردم های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریکاییها بشدت تیره پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند که عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از دیگران است. این موضوع در بررسی عملکرد آنان بخوبی مشهود است. برای نمونه در حالی که این روزها مردم کشورهای گوناگون جهان بیشتر به سه، چهار زبان چیره می باشند، آمریکاییها کم وبیش تنها به یک زبان سخن می گویند. همچنین مصرانه در پی گسترش دادن جشن ها و سنت های ویژه فرهنگ خود هستند ، در حالی که ما همچنان چون کلاف سر در گم به دنبال هیچ همچنان می گردیم و هر یک به گوشه ای تاریک خزیده ایم .

"
اطلاع داشتن از فرهنگ های دیگر ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله کاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینکه ریشه در خاک، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست که دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش کرده اند!

 

برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی،  تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل ، در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن نهاده شده است. اقوامی که در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، کسانی هستند که توانسته اند به شیوه مؤثرتری ، خود، فرهنگ و افسانه های باستانی خود را شناسایی کنند و زندگی خود را تا بلندای یک افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان دارای اهمیت است، شماره کسان یک ملت و شمار سربازانی که در جنگ کشته شده اند نیست؛ بلکه ارزشی است که آن مردم در زرادخانه فرهنگی آدمی دارد.

شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 25 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل کنیم. این تمام مشکل ما نیست اما قسمت کوچکی از آن است که به دست ما حل می شود .

 


وقتی به آغاز و چگونگی وقوعش فکر می کنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید! ولی آنسان که پیداست این گیجی چندان هم شگفت ودور از انتظار نیست،چون عبارت "ضربه فرهنگی" را چنین تعریف کرده اند: "تغییراتی در فرهنگ که مایه به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می شود."

این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیکر مردم ما فرود آمد که جز گیجی و بی هویتی پیآمد آن چیزی نفهمیدیم!

شاید کسان فراوانی را ببینید که واژه های Hi و Hello را با گویش غلیظ Americanاش تلفظ می کنند. ولی شمار کسانیکه از واژه درود بهره می برند، بسیار نادر است!

همینگونه واژه Thanks بیش از سپاسگزارم و bye بسیار آسان تر از «بدرود» در دهان ها می چرخد. ما حتی به این هم بسنده نکرده ایم! ( و به همین صورت واژگان عربی در بخشی از تاریخمان (

این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت های بیگانه را نشانه تجدد، شهریگری و تفاخر می دانند.

سفره هفت سین نمی چینند، ولی در آراستن درخت کریسمس اهتمام می ورزند!

جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!

عدالت و وطن دوستی شما چه می گوید ؟

اینم از منبع نگی نگفتیا

http://iranianebastan.blogsky.com/?PostID=1

 

بدرود

اهورا مزدا یارتان

پایدار باشید و پاینده

داش نیما
+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 4:28  توسط داش نیما | 

 

درود به همه عزیزان

امان از دست این جماعت ایرانی که به انگلیسی میخوان نامه بنویسن مخصوصا به رییسشون

راستی داداش گلم یه تذکر باحال بهم داده و اونم اینه که : در آخر این متن چرا از کلمه منصور استفاده کرده ام، آخه راست میگه داداش عزیزم منصور عربی هستش من و داداشم هم که با کلمات عربی مبارزه میکنیم و بجاش از کلمات پارسی استفاده میکنیم اما خب ببخشید این یکی از دستم در رفت حالا درستش میکنم و بجای منصور باشید مینویسم پایدار باشید

When an iranian writes in english

 

This letter was written by an employee of the NIOC (National Iranian Oil Company) back in the I960’s to his American boss, Mr.Hamilton.

Dear Mr.Hamilton

I, the undersigned, have worked in the NIOC in Masjed-Solyeman for three years, but since Mr.Ahmadi transferred here everything has changed.

I don’t know what a wet wood I have sold him that from the very first day he has been pulling the belt to my lift With all kinds of cat dancing he has tried to become the eye and the light of Mr.Wilson.

He made so much mouse running that finally Mr.Wilson became donkey, and appointed Mr.Ahmadi as his right hand man, and told me to work under his hand

Mr.Wilson promised me that next year he would make me his right hand man, but my eye didn’t not drink water”, and I knew that all these were hat play”, and he was trying to put a hat on my head I put the seal of silence to my lips and did not say anything. Since that he was just putting watermelon under my arms Knowing that this transfer was only good for his aunt, I started begging him to forget that I ever came to see him and forget my visit altogether. I said you saw camel, you did not see camel... ...but he was not getting off the devil’s donkey”.. .“what headache shall I give you I am now forced to work in the mail house with bunch of blind, bald, height and half height people. Imagine how much my ass burns

Now Mr.Hamilton, I turn around your head you are my only hope and my back and shelter”... .“I swear you to the 14 innocents please do some work for me”....”in the resurrection day l’ll grasp your skirt”... .“I have six head bread eaters” I kiss your hand and legs

 

Your servant

راستی همین الان یه آف لاین از کاوه جون خوندم که فکر کنم الان اینجا اضافه کنم بد نباشه

 چارلي چاپلين به دخترش میگه: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم

تا آوردگاهی دیگر بدرود و دو صد بدرود

سبز و پایدار باشید

داش نیما

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 1:12  توسط داش نیما | 

بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي دونه اين دختر همون كسي است كه من مي خوام، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم اومد.ديدم همونيه كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، منم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خونه اش به طور اتفاقي باباش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشه.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوبه .اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري اون دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشون چيه؟
-ما هم شغلشون را عرض كرديم.
-يعني ايشون بابت درس خوندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشون در دانشگاه آزاد درس مي خونند به اندازه ي هيكلشون پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشون مهندسي است.قرار است مهندس بشن
پدر دختر بدون اين كه بگذاره ما حرف ديگه ای بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي ديم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و اون دختر را بگذارد توي دست هم، اون قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرطی كه تعهد كتبي بديم بعد از دانشگاه حتماً بريم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزنه، بلند شد كه بره؛اما فك و فاميل جلوش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي تونيد بريد سراغ يك خانواده ي ديگه.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتون هستيم.
-اگه در خدمت ما هستين، پس چرا بلند شدين؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتون را بفرمايين.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خونه...
بابا دوباره بلند شد كه از خونه بزنه بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خونه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خوان با هم زندگي كنند ديگه.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شدين كمربندتان را سفت كنين؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزونش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر تو دنيا فقط همين يك دختره .و ما تا بياييم به خودمون بجنبيم،كفش هامون توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هامون را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خونه مون.
مگه عمه خانم دست بردار بود.اون قدر رفت و اومد تا پدر اون دختر را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياره تا معامله جوش بخوره.بعداً يك فكري بكنن.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتره دو ميليون تومان باشه...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببينه بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد و گفت: منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان هستش.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت نداره روي تخت بخوابه.ناهارش را هم روي زمين مي خوره.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اينا بايد باشه،اگه نباشه، كلاس ما زير سؤال مي ره.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببنده به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشن؛و ما دوباره به خونه ي اون دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشه و سنگ تموم بذاره تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي اون دختر را جواب گفته باشه.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف  بابام را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسمه.خوبش هم رسمه.شما كه نمي خواين جهيزيه بدين، پس براي چي از ما شيربها مي خواین؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه نداره.شيربها پول شيري هستش كه خانمم به دخترش داده.اون دو سال تموم شيره ي جونش را به كام دختري ريخته كه مي خواد تا آخر عمر تو خونه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير نده. مگر ما گفتيم به دخترتون شير بدين؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بده تا ارزون تر در بيايد.مگه خانمتون شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتون داده كه پولش دو ميليون تومن شده ؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با هاش بفرستين بيايد خونه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيره.دختر من كه نمي تونه اون جا حمالي كنه.
- حالا كي گفته دخترتون مي خواد حمالي كنه؟
مگر مي خواين دخترتون را بفرستين كارخونه ي گچ و سيمان؟  كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشه.اولاً، رسم ما اينه كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدين، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگه دارين به پسر خشايار شاه زن مي دین؟اصلاً مگه بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگه از بس كفش هامون را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگه يه روز هم اين كار را نمي كردن، خودمون كفش هامون را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خونه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيره.
بابام گفت:خونه براي چي؟زير زمين خونه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخونه هم داخلش مي سازم، مي شه يه واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شه يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتونه ؟بس كنيد ديگه، اين كارا چیه؟ مگر توي دنيا همين يك دختر هست كه اين قدر حلوا حلواش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و اومديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگه يه دانشجو مي تونه معجزه كنه كه اين همه خرج براش مي تراشين؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هامون بره وسط كوچه، خودمون مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگه عطاي اون دختر را به لقاش بخشيديم و از اونجا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از اون ماجرا گذشت.من هم پاك فراموشش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم. يه روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه برم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودن.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خونه را بزنه، اما همين كه منو ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت. با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادن. كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر اون دختر هستن.لبخندي زدم و گفتم:بفرمايين تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگم كه چيزه ، چرا ديگه تشريف نياوردين؟ما منتظرتون بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همون پارسال حرف هامون را زديم.خودتان هم كه ديدين وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم اون همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدوم بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تموم خواستگاري ها از اين چيزا هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم، داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم: آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خوره .دانشجويي خودش بهترين شغله.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عياره.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيرين.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتون كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختين.اگر مي خواهيد سفر حج برین همين الان بگین من خودم اسمتون را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتون گفتين خانمتون به دخترتون شير داده، بايد پول شيرش را بديم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمون ما باشين
-در مورد جهيزيه گفتين. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بيايين ببينين.اگه كم بود، بگين بازم بخرم.
-اما قضيه ي اون كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودمم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواد دست از سر من برداره، مجبور شدم حقيقت را بگويم. با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوبه. من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هاش را به هم ماليد و گفت:ديگه اما نداره. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواین فكر نكنم خانمم اجازه بده.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واموند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا اومد. منو كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راه نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگه ای نمي خواي؟
-نه، فقط مواظب خودت باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهنشون باز بود و خشكشون زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شه خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه

 

این بود داستان خاستگاری یکی از بندگان خدا.

خب دیگه خانومای عزیز دختر خانومای دم بخت، خانواده های دختر دار محترم حواس خودتونو جمع کنین به خدا شوخی نیست نگین خب این اتفاقا که واسه ما نمیفته نه عزیزان من این قبیل اتفاقات برای همه ممکنه بیفته اگه یه مورد مناسب به خواستگاری دخترتون اومد ترا به خدای یکتا الکی ردش نکنین. همین که معتاد نباشه چهار کلاس سواد داشته باشه بچه سر به راهی هم باشه کفایت میکنه. مال و منال بعد از ازدواج جمع میشه. یه کاری میگم حتما انجام بدین. قول میدین انجامش بدین؟

با خودتون خلوت کنین و توی سکوت مطلق بشینین و دستگاه VCD زندگیتونو روشن کنین. حالا سی دی زندگیتونو بذارین داخلش و بزنین بره عقب. یه کم بیشتر. تا به 28 – 27 سال پیش رسید استوپش کنین. خب حالا بشینین و خوب ببینینش با دقت نگاه کنین. وقتی رفته بودین خواستگاری خانومتون چی داشتین؟ خونه داشتین؟ ماشین داشتین؟ پول چی؟ داشتین؟ اگه پدر خانومتون میگفت خونه، ماشین، پول و یه شغل حسابی میخوام چه حالی میشدین؟ خدایی چی میگفتین؟ الان چی دارین؟ حتما وضع مالیتون خیلی خوب شده نه؟ چهار تا کارخونه باغ ویلا، همه چیز دارین. خب آره اما به مرور با خانومتون زحمت کشیدین و بدست آوردین. ما هم همینجور زحمت میکشیم و پول در میاریم. یه جوونی که 25 سالشه آخه چه طور این همه چیز داشته باشه. آخه بابا انصافتو شکر. تا 18 سالگی که دیپلم گرفته 2 سال هم سربازی و 4 سال هم که دانشگاه درس خونده 1 سال هم هست که درسش تموم شده و دنبال کار میگرده پس دیگه پولش کجا بوده. حالا اگه هم بلافاصله بعد از اتمام درس رفته باشه سر کار آخه 1 ساله که نمیشه اینهمه پول جمع کرد. یه کمی فکر کنیم.

دست در دست هم نهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد

نگذاریم با بالا رفتن سن ازدواج فساد و فحشا در کشورمان رواج پیدا کنه

 

و اما آقا پسرا خانواده های عزیز پسر دار این قدر به خوشگلی دختر گیر ندین این قدر نگین قدش کوتاهه یا چمیدونم باباش کچله همین که دختر نجابت داشته باشه و وفا دار به شوهر و زندگی کفایت میکنه. من که هنوز همسری واسه خودم اختیار نکردم اما اصلا آدم گیر بده ای نیستم شما هم گیر ندین و برین سر خونه و زندگیتون که دیر نشه

 

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست

تا مطلبی دیگر سبز باشید و پایدار

داش نیما

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 0:50  توسط داش نیما | 

آينده دنياي کامپيوتر و اينترنت به احتمال ۴۸٪ !!!

سيستم‌عامل «windows 2000» به «شبابيک ۱۴۲۱» تغيير نام داده مي‌شود (توضيح اينکه شبابيک به معني پنجره‌ها و ۱۴۲۱ سال قمري معادل ۲۰۰۰ است)

با نصب نرم‌افزارهاي جديد کليه رايانه‌ها در ساعات ملکوتي اذان براي اداي فريضه نماز به مدت ۳۰ دقيقه به طور خودکار shutdown مي‌شوند و هرگونه تلاشي براي جلوگيري از خاموش شدن رايانه به انفجار آن و تخريب ساختمان‌هاي اطراف منجر خواهد شد.

نصب پيامبر (messenger سابق) روي رايانه‌ها بايد با اجازه وزارت ارشاد باشد.

پيامبر شما  علاوه بر send to all بايد از گزينه send to all muslims نيز برخوردار باشد.

اگر دو جنس مخالف قصد چت داشته باشند بايد ابتدا صيغه جاري شود.

اگر دو جنس حتي موافق هم باشند باز جاري کردن صيغه احتياط واجب است چون امکان دارد طرف مقابل asl دروغکي داده باشد و خود را جنس موافق شما جا زده باشد.

استفاده از بعضي smiley (شکلک)هاي ياهو گناه کبيره است و حکم آن مانند اين است که انسان گوشت برادر خود را بخورد. احتياط مستحب آن است که اصلاً از اين شکلکها استفاده نشود.

بجاي گفتن hi بايد از عبارتsoavrvb  استفاده شود که همان مختصر شده عبارت  salam_on_alaikom_va_rahmatollahe_va_barakato است.

در بيان سرعت انتقال خطوط بجاي بيت از «بِيت»، بجاي کيلوبيت از «اهل بيت» و بجاي مگابيت از «اهل بيت عصمت و طهارت» استفاده شود.

در پسوردها حتماً بايد از نام ائمه استفاده شود به اضافه سه کاراکتر اضافه (& ، # و @) براي جلوگيري از حدس زدن پسورد توسط بقيه. شايان ذکر است استفاده از کاراکتر $ تا زمان برقراري رابطه با آمريکا مجاز نمي‌باشد.

براي ارتباط‌ات بين شبکه‌اي بايد فقط از فيبر نوري استفاده شود چون نور واژه مقدسي است و بهيچ وجه نبايد از ارتباطات بي‌سيم استفاده شود چون ناچار به استفاده از ماهواره مي‌شويد.

کليه کافي‌نت‌ها موظف به تغيير نام خود به «چاي‌شبکه» هستند.

استفاده کنندگان از اينترنت فقط اجازه مشاهده سه سايت زير را دارند، بقيه سايت‌ها بايد قبل از تاسيس از مراجع ذيربط (بي‌ربط) مجوز داشته باشند.

www.chafie.org ، www.khaki.com  و  www.president.man(توضيح اينکه .man مخفف نام  و نام خانوادگي يکي از شخصيت‌هاي محبوب مردم است که به تازگي دامنه‌هاي .ir به اين دامنه تغيير يافته‌اند.)

(صدور مجوز براي هر سايت‌ با برقرار بودن شرايط ذيل حاصل مي‌گردد)

در هنگام مشاهده سايت‌، ابتدا بايد يک ‌flash نمايش داده شود که مضمون فلش يادآور روزهاي جبهه و جنگ باشد.

فونت لينک‌ها حتماً بايد کوفي باشد. 

بجاي استفاده از فونتهاي «نازنين» ، «ميترا» و «سينا» بايد از فونتهاي «زينب» و «غلامحسين» استفاده شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 1:37  توسط داش نیما | 

مردها كلاً به دو دسته تقسيم ميشن

گروه اول مردهايي هستند كه دوست دارند خودشون رو بدبخت كنن! اين دسته از مردان ميرن زن ميگيرن (ديگه خودتون تا آخرشو بخونين)

گروه دوم مردهايي هستند كه دوست ندارن خودشونو بد بخت كنن ولي تا چشم باز ميكنن ميبينن سه چهار تا از بچه هاي مردم را بد بخت كرده اند! اين گروه ميرن كشيش كليساهاي كاتوليك ميشن

 

و اما زنها كلاً به پنج دسته تقسيم ميشن

گروه اول زنهايي هستن كه مرد ها را بد بخت ميكنن!

گروه دوم زنهايي هستن كه اشك مرد ها را در ميارن!

گروه سوم زنهايي هستن كه جون مردها را به لبشون ميرسونن!

گروه چهارم زنهايي هستن كه كاري ميكنن كه مرد ها روزي 18 بار(ميانگين) آرزوي مرگ كنن!

گروه پنجم زنهايي هستن كه به اشتباه فكر ميكنن جزو هيچ كدوم از گروههاي بالا نيستند ( ولي هستند!! )

 

حالا يكي بي زحمت به ما بگه كي بود كه مي گفت زنهاي ايراني در جامعه ما نقش چنداني ندارند؟!!

 

تشکر میکنم از افسانه عزیز که مردها را هم به چهار دسته تقسیم کرد که به شرح زیر است:

1- ZZ  ( زن ذلیل )

2- ZSH ( زن شهید )

3- ZK ( زن کشته)

4- ZZZ ( زر میزنن زن ذلیل نیستن)

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 1:9  توسط داش نیما | 

درود به همه عزيزای دلم

شاه دومادای آينده اين مطلبو واسه شماها مينويسم. دقت کنين که چه نوع عروس خانمی را انتخاب ميکنين البته يه جورايي قديميه و ممکنه که همه قبلا خونده باشن اما خب ما را از نظرات خوبتون بی بهره نذارين

تا حالا به نوع بله گفتن خانومها سر سفره عقد دقت کردين؟ بسته به گرايش يا علاقه، هر کسي يه جور بله ميگه.
 
 مثلا:

عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
 
عروس لوس: بع..........له... (عروسهاي لوس رو بايد فقط سپرد به داماد و حجله...)
 
عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)
 
عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس (اين هم بايد به سرنوشت عروس لوس برسه تا شايد آدم بشه)
 
عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)
 
عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)
 
عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ... ( تو که مادر منو ** >>اين ستاره ها يه حرف بدي بود که داماد به عروس زده بود ما هم سانسورش کرديم)
 
عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش اسي عزيز)
 
عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم
(دلم به حال داماد مفلوکِ خاک بر سر ميسوزه که احتمالا توي حجله عروس خانوم يه دور براش مفاتيح رو ختم ميکنه تا بعد ... استغفر ا...)
 
عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال ميپرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه که هست ميخواي بخواه نميخواي هم ..... )

 

تشکر میکنم از افسانه خانوم گل که همیشه با نظراتش منو مستفیض میکنه

این بار هم یه نوع عروس جدید معرفی کرده که به انواع بالا اضافه میکنم

عروس دستپاچه: بدون اجازه مجازه تا شاه دوماد شاخ شمشاد از دستش نپریده میگه بـــــــــــــــــــلـــــــــه

آخه تو این دوره زمونه که شوهر گیر نمیاد مخصوصا از نوع داش مشتی مثل داش نیمای گل

تا خدایی نکرده به انجمن ترشی ها نپیوستید و داخل بلونی ننداختنتون بگین بله

اولین موردی که تو کوچه یا خیابون گیرتون اومد دستشو بگیرین و ببرینش محضر و ..... ای یار مبارک بدو ایشالا مبارک بدو

 

به پايان آمد اين دفتر حکايت همچنان باقی ست

تا آوردگاهی ديگر بدرود و دو صد بدرود

قربان همگی عزيزان

داش نيما

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 2:38  توسط داش نیما | 
 
منزلگه داش نیما
پل ارتباطی شما با داش نیما
موزه دل نبشته و دست نبشته ها
دو کلوم از داش نیما
زندگی یک گل سرخ است پر از عطر و پر از خار و پر از برگ لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و خارو گل و برگ همه همسایه دیوار به دیوار همند...

تا مرز خواستن ، قسمت نما اراضی اندیشه مرا دروازه ای بساز ، با دست مهر خویش تا رهگذر یاد تو از آن گذر کند ....

لینک دونی داش نیما
تایپ فارسی
وب سایت رسمی گروه مستان (پرواز همای)
وبلاگ رسمی گروه مستان (پرواز همای)
فرم اهدا اعضا
اهدا اعضا پس از مرگ
Samnoise
آمازون
بارنز اند نوبل
علی بابا
کاریابی و مشاوره شغلی سفیر
پرداخت
شاپ پرشین
رژیم درمانی برای شما
تموم لینکهای داش نیما
موزه دل نبشته های داش نیما
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1384
رفیق رفقای داش نیما
زهرا شاهپوری
جایی برای خاطره ها ( ماریا )
آتیشپاره ( ساره )
به کلبه عشق خوش آمدید ( پریسا )
کاش نقاشی چشمانت ز یادم برود ( ستاره اهورا )
تقدیم به تمام عاشقان ( فائزه جون )
روشنی شبهای سایه ( سایه )
آرام سرزمین ذهن من... ( آلبالو گیلاس )
دهکده اطلاعات (کاوه)
یاس تنها( سارا خانوم گل )
کاش با تو بودم .... ( افسانه )
و اما عشق (ارسلان)
بیا تا عاشق بشیم ( بهار خانوم )
تارمیتا باورد ( سارا صولتی )
عشق زیباست ( عاشق واقعی )
مرهم عشق ( یاس و یوسف )
آوای دل من ( دختر باران )
چشمه سار ( سحر خانوم )
...!!! ( الهام )
پائیز ( میترا )
فراموشم نکن ( لیدا و حمید )
عشق به پروانه ( سهیل شیرانی )
؟؟؟؟ ( مهشید )
صفر عاشقی ( سحر )
بیاد آرزوهام سکوتی میکنم به سنگینی فریاد ( الهام )
یک عاشقانه آرام ( نیــــــــاز )
جنبش برابری حقوق انسانی ( انسان آزاد )
قلی نامه ( قلیوش )
ایسکرا ( اوسا علی )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان